نقش سیستم­های عصبی در بازشناسی هیجان

نقش سیستم­های عصبی در بازشناسی هیجان

بازشناسی هیجان­های چهره­ای وابسته به یه شبکه­ی توزیعی از ساختارهاست که شامل قشر پس­سری گیجگاهی (به ویژه شکنج دوکی شکل و شکنج فوق­گیجگاهی)، بخش سری ، آمیگدال و قشر پیش­پیشانیه (آدولفس، 2006؛ مورفی، نیمو-اسمیت و لاورنس[1] ، 2003). با اینحال، بالاتر از این شبکه کلی، تا حدی سیستم­های عصبی از هم جدا، حالات جور واجور رو پردازش می­کنن، مثلا تشخیص حالت ترس بر آمیگدال و تشخیص حالت نفرت بر اینسولا و عقده­های پایه تکیه داره  (آدولفس، 2002؛ فیلیپس و همکاران، 2004؛ مورفی، نیمو-اسمیت و لاورنس، 2003). در اساسی­ترین سطح، کارکرد کامل قشر بینایی پس­سری گیجگاهی ، به خاطر پردازش شکل­بندی هندسی از ویژگی­های صورت، لازمه (آلیسون و همکاران، 1999). حال به شکل مفصل­تر به بررسی مناطق مغزی درگیر در بازشناسی هیجان چهره می­پردازیم:

آمیگدال: در بازشناسی مناسب چهره و حالات هیجانی، آمیگدال لازمه (آدولفس، ترانل[2] و داماسیو[3]، 1994؛ ساتو و همکاران، 2002؛ یانگ[4] و همکاران، 1995). با وجود اتفاق نظر در مورد اینکه آمیگدال در پردازش چهره و حالات هیجانی چهره درگیره، اما اینکه کدوم یکی از اطلاعات چهره­ای بینایی به وسیله آمیگدال پردازش می­شه هنوز مشخص نیس (ساتو، کوچییاما و یوشیکاوا، 2011). مشکل در آمیگدال تغییرات چشم­گیری ایجاد می­کنه که این موارد از آن جمله­ان: بی­فرقی عاطفی، از دست دادن جواب­دهی هیجانی، ترجیح دادن تنهایی اجتماعی به جای پیوندجویی اجتماعی، تمایل به طرف محرک­هایی که قبلا ترسناک بوده­ان و ناتوانی در آموختن این موضوع که محرک از تقویت مثبت یا تنبیه خبر می­بده (اگلتون[5] ، 1992؛ کلینگ و برادرز[6] ،1992؛ رولز[7]، 1992 به نقل از ریو ، 2009). از اونجا که حتی نوزادان تازه متولد شده، چهره و حالات هیجانی چهره رو پردازش می­کنن، این مسلمه که آمیگدال در پردازش محرک­های چهره­ای حتی در مراحل ابتدایی رشد، نقش داره  (جانسون[8] ، 2005). داده­های حاصل از تصویربرداری کارکرد مغز در مطالعه روی بزرگسالان و کودکان سالم، از نقش آمیگدال در پردازش جلوه­های هیجان چهره ساپورت می­کنه (هربا و فلیپس، 2004؛ لباق، گیبسون و تایلور[9] ،2006). تعدادی از تحقیقات تصویربرداری عصبی، فعالیت بیشتر آمیگدال رو هنگام مشاهده چهره خنثی در مقایسه با محرک­های کنترل­شده مثل خونه (بلاندر[10] و همکاران، 2004؛ ایشای، اشمید و بوسیگر[11]، 2005) و هم اینکه فعالیت بیشتر این منطقه از مغز رو هنگام مشاهده حالات هیجانی به ویژه هیجان­های منفی مثل ترس نسبت به حالات خنثی (فیتزگرالد و همکاران، 2006؛ بریتر و همکاران، 1996) نشون می­بده. یافته­ها نشون می­بده که آمیگدال نقش کلی رو در پردازش هیجان چهره داره، هرچند که ممکنه آمیگدال، نسبت به حالات دیگه فعالیت بیشتری رو در پردازش ترس داشته باشه (داول[12] و همکاران، 2012). مکانیزمی که به موجب اون گفته می­شه که آمیگدال در مشکل بازشناسی هیجان چهره دخالت داره، توجه غیر طبیعی به نواحی چشم در چهرهه. تئوری­های الان نشون می­بده که آمیگدال نقش ویژه­ای رو در تشخیص نشونه­های در رابطه اجتماعی و حل و فصل ابهام داره (آدولفس، 2010). یکی از این نشونه­ها محل بیرون آمدن آب زیر زمینی و آسیب آمیگدال با پردازش غیرطبیعی از نواحی چشم همبستهه (آدولفس و همکاران، 2005؛ گوسلین[13] ، 2011). این یافته­ها در افراد با صفات بی­رحمانه-بی­احساس هم تکرار می­شه (دادس[14] و همکاران، b 2011). بعضی از محققان (مثلا، آدولفس و همکاران، 2005) استدلال کرده­ان که منطقه چشم به ویژه واسه بازشناسی هیجان ترس مهمه. وقتی که به بیماران با آسیب در منطقه آمیگدال (آدولفس و همکاران، 2005) و افراد با صفات بالای بی­رحمانه-بی­احساس (دادس، 2006) می­آموزیم که به چشم نگاه شه، مشکل در بازشناسی ترس بهبود می­یابد. این به اون معنا نیس که مشکل در پردازش منطقه چشم فقط روی بازشناسی ترس اثر می­گذارد بلکه می­تونه به مشکل گسترده در بازشناسی هیجان چهره برسه. مشکلات پردازش عاطفی، که در کودکان با مشکلات رفتاری و صفات بی­رحمانه-بی­احساس دیده می­شه، با مشکل در آمیگدال همراهه. مشکل در کارکرد ابتدایی آمیگدال ممکنه روی رشد همدلی تاثیر منفی بزاره (بلیر، 2006). جونز[15] و همکاران (2009) با به کار گیری راه مغزنگاری با زیاد مغناطیسی[16] فرق در جواب عصبی به محرک­های هیجانی در پسران با مشکل سلوک و سطوح بالایی از صفات بی­رحمانه-بی­احساس رو بررسی و مقایسه کردن. یافته ها نشون داد که پسران با مشکلات سلوک و افراد با سطوح بالا از صفات بی­رحمانه-بی­احساس، در جواب به چهره­های ترسناک، فعالیت کم طرف راست آمیگدال و فعالیت زیاد طرف چپ آمیگدال رو دارن. یافته های این مطالعه با تحقیقات هاریری[17] و همکاران (2002) و لباق، گیبسون و تایلور (2006) همسوه. هم اینکه آمیگدال چپ در افراد با مشکل سلوک، به ویژگی­های دیداری هیجانی با بار منفی کمتر جواب می­بده و بیشتر به رفتارای خشن جواب می­بده. این کاهش جواب آمیگدال به ویژگی­های دیداری هیجانی با بار منفی، ممکنه که حساسیت به نشونه­های زیست محیطی تنظیم هیجان رو کم کنه (داویدسون، پاتنام و لارسون[18]، 2000). آمیگدال چپ نقش مهمی رو در بازشناسی نشونه­های نگرانی و پریشونی داره (بلیر و همکاران، 1999؛ موریس و همکاران، 1996؛ ویلیومیر[19] و همکاران، 2001)، که در افراد عادی یه اثر منع تولید به خاطر تنظیم رفتارای خشن داره (بلیر، 2001؛ داویدسون، پاتنام و لارسون، 2000). این در حالیه که در افراد با مشکل سلوک این منطقه با آسیب همراهه. رفتارای خشن به وجود اومده توسط پردازش بینظم اطلاعات موثره، که در مشکل حالات هیجانی دخالت داره؛ پردازش درست این اطلاعات در افراد بهنجار، مانع فعالیت با تحریک شدید می­شه (داویدسون، پاتنام و لارسون، 2000؛ هرپرتز و ساسش[20] ، 2000). کاهش جواب آمیگدال چپ به ویژگی­های دیداری هیجانی با بار منفی در افراد با مشکل سلوک مشخص­کننده مشکل در پردازش هیجانی در سطوح ادراکیه که باعث مشکل در بازشناسی اطلاعات هیجانی در محیط اجتماعی می­شه و باعث رفتارای تهاجمی و خشن می­شه (استرزر و همکاران، 2005). دلایل رو به رشدی هست که نقش آلل بلند از ژن حامل سروتونین رو به عنوان یه عامل خطر ژنتیکی واسه جامعه ستیزی نشون می­بده. این آلل که انتقال­دهنده­ی عصبی کلیدیه، در کارکرد آمیگدال درگیره (گلین[21] ، 2011). بررسی­های گذشته از 105 مطالعه با روش مغزنگاری با زیاد مغناطیسی عملکردی[22]، نشون داد که هیجان­های ترس، شادی و غم با فعالیت آمیگدال یکی هستن در حالی که واسه هیجان­های خشم و نفرت این توضیح صدق نکرد. در این بررسی­ها تعجب آزمون نشد (فوسار-پلی[23] و همکاران، 2009).

مشکل در ترس این استدلال رو می­بیاره که آمیگدال یه منطقه مغزی مهم واسه مشکل سلوکه و اینکه منطقه آمیگدال بیشتر با مشکل خاص در بازشناسی ترس همبستهه (کولین و همکاران، 2013).

در ساپورت از این باور که اشکال در درک ترس به مشکل گسترده در بازشناسی هیجان در مردم جنگ کمک می­کنه، یه مطالعه به وسیله بوچانان، بیباس[24] و آدولفس (2010) انجام شد که نشون داد که شدت خودگزارش­دهی از تجارب ترس شخصی، با بازشناسی بهتر از ترس، شادی و تعجب یکی بود.

شکنج گیجگاهی و شکنج دوکی شکل: این دو منطقه نقش مرکزی رو در پردازش چهره دارن  (لابار[25] و همکاران، 2003). وقتی که ویژگی­های طرحی آزمایش می­شه، کارکرد دست­نخورده ساختارهای لوب گیجگاهی نیاز پیدا می­کنه که ویژگی­های طرحی حالات چهره رو با علم ذخیره شده درباره اون چیزی که این ویژگی­ها نشون می­بدن، در رابطه کنه (هاکسبای[26] ،هافمن و گبینی[27] ، 2002). مشکل در هر کدوم از این ساختارها، افراد با مشکلات کلی در پردازش هیجان چهره رو طبقه بندی می­کنه. مشکل در شیارهای گیجگاهی در ایجاد جمعیت­های ضد اجتماعی دخالت داره (کیهل[28] ، 2006).

قشر پیش­پیشونی: منطقه دیگری از مغز که در بازشناسی هیجان چهره دخالت داره قشر پیش­پیشانیه (بلیر، 2001؛ بلیر و سیپولوتی[29] ، 2000؛ مورگان و للینفیلد[30] ، 2000). آسیب مغزی منطقه­ی پیش­پیشونی به ویژه در قشر قبلی­ حدقه ای و بخش سری، باعث تغییرات در پردازش هیجان و کارکرد اجتماعی می­شه (آندرسون و همکاران، 1999؛ بلیر و سیپولوتی، 2000؛ هورناک[31] و همکاران، 2003). تحقیقات تصویربرداری مغزی در افراد سالم ثابت می­کنه که این ساختارها در پردازش هیجانی طبیعی دخالت داره (لانی[32] و همکاران، 1997). دلایل زیادی بر اهمیت نقش قشر قبلی حدقه­ای (آرمونی و دولان[33] ، 2002؛ بلیر و همکاران، 1999؛ ایداکا[34] و همکاران، 2001؛ مول[35] و همکاران، 2002؛ اودوهرتی[36] و همکاران، 2001) و بخش سری (بلیر و همکاران، 1999؛ بوش و پوسنر[37]، 2000؛ دریوتس و رایچل[38] ، 1998) در پردازش هیجان تاکید کرده. مطالعه روی بزرگسالان سالم، بخش سری رو در خاموش نگه­ داشتن عکس العمل پذیری آمیگدال در طول تحریک هیجانی، نشون می­بده (پاس[39] ، 2001؛ مییر-لیندنبرگ[40] و همکاران، 2006). این در حالیه که مردم جنگ فعالیت کم بخش سری رو در مقایسه با افراد عادی، دارن (کیهل و همکاران، 2001؛ بیربامر[41] و همکاران، 2005). تحقیقات با به کار گیری راه مغزنگاری با زیاد مغناطیسی عملکردی، نشون می­بده که موقع پردازش هیجان در نوجوانان با مشکل سلوک، کاهش فعالیت بخش سری پشتی راست در محرک­های هیجانی  غیرچهره­ای دیده می­شه (استرزر و همکاران، 2005؛ استرزر و همکاران، 2007). تحقیقات قبلی، غیر فعال شدن در تقسیم شناختی بخش سری رو در طول حالات هیجانی شدید، نشون داده­ان (دریوتس و رایچل، 1998؛ لانی و همکاران، 1998). اشاره به توقف فعالیت عصبی در مناطق پردازش شناختی، ممکنه مکانیزمی باشه که به وسیله اون حالات هیجانی شدید با کارکرد شناختی تداخل پیدا می­کنه (دریوتس و رایچل، 1998). چون بخش سری در فرایندهای شناختی مثل نظارت بر جواب مخالف و تصمیم­گیری نقش داره (بوش و پوسنر، 2000؛ کرنس[42] و همکاران، 2004) یه باور می­تونه این باشه که جلوگیری ناجور و بینظم فعالیت عصبی در این منطقه در طول هیجان­های منفی، از شکست در کنترل رفتارای هیجانی به شکل شناختی نشأت می­گیرد. نبود فعالیت بخش سری در افراد با مشکل سلوک، مشخص­کننده­ی مشکل توانایی این افراد در محدود کردن طغیان­های هیجانیه که این طغیان­ها، باعث تمایل افزایش­یافته واسه خشونت تکانه­ای می­شه (فیلیپس و همکاران، 2005). به نظر می­رسد که قسمت پشتی بخش سری، در عملکردهای شناختی سطح بالا به کار می­رود، در حالی که قسمت­های قدامی بیشتر در تنظیم رفتارای هیجانی درگیره (بوش و پوسنر، 2000). در مطالعه فیلیپس و همکاران (2005) فعالیت مغزی در جواب به تصاویر خنثی و تصاویر با بار هیجانی در بین افراد سالم و افراد با مشکل سلوک مقایسه شد. یافته های این مطالعه فرق معناداری رو در فعالیت بخش سری نشون داد. افراد با مشکل سلوک، یه نبود فعالیت رو در این بخش در طول مشاهده تصاویر با بار هیجانی منفی و نه در تصاویر خنثی نشون دادن. این در حالیه که در افراد سالم تنها زمانی این بخش فعالیت می­کنه که محتوای هیجانی از محرک بینایی استخراج شه و نه در مشاهده محرک­های خنثی. این مطالعه هم جهت با تحقیقات قبلیه که یافته های برابری رو نشون داده­ان (هاری[43] و همکاران، 2003؛ لانی و همکاران، 1997؛ تایلور[44] و همکاران، 2003). نظارت جواب در بخش سری، در طول تکالیف تنبیهی، در افراد با نمرات اجتماعی پایین­تر نسبت به افراد با نمرات اجتماعی بالاتر، کمتره و این داده­ها با مشکل در یادگیریدوری در افراد با مشکل سلوک سازگاره (دیکمن و آلن[45]، 2000).

پول-نام-تصویر

قشر پیشونی: مطالعه روی افراد با آسیب مدار پیشونی، مشکل در بازشناسی حالات چهره رو تایید می­کنه (هورناک و همکاران، 2003؛ هورناک و همکاران، 1996) با مشکل ویژه در خشم و نفرت (بلیر و سیپولوتی، 2000). آسیب مدار پیشونی ممکنه باعث یه الگو از رفتارای تکانشی زمان کودکی و خشونت شه که به عنوان سوسیوپاتی یاد گرفته[46] نامیده می­شه (اندروسون[47] و همکاران، 1999). به دلیل شباهت رفتاری بین مشکل سلوک و این گروه، پیشنهاد می­شه که آسیب ظریف مدار پیشونی و یا مشکل در کارکرد اون، ممکنه در افراد با مشکل سلوک هم وجود داشته باشه که به شکل بالقوه در مشکل بازشناسی خشم و نفرت مشخص می­شه (فایرچیلد و همکاران، 2009). ویلسون (2011) در مطالعه فراتحلیلی خود یافت که جامعه ستیزی با مشکل با معنی در بازشناسی خشم و نفرت همراهه.

خانواده

دلایل ژنتیکیرفتاری از افزایش آسیب­پذیری ژنتیکی در رفتارای ضداجتماعی در کودکان با مشکلات سلوک ساپورت می­کنه (ویدینگ[48] و همکاران، 2008؛ ویدینگ و همکاران، 2009) که هم جهت با تحقیقات رفتاری گذشته (بلیر و همکاران، 2002؛ بلیر و همکاران، 2001). این یافته های تاکید بیشتری بر اهمیت مطالعه فعالیت­های مغزی در برخورد با محرک­های هیجانی در این گروه رو داره.

چندین رشته از دلایل، رابطه بین تمایل واسه خشونت و شکست در تنظیم هیجان رو نشون داده. مثلا، علم سطحی از هیجان و سنگدلی با چندین ویژگی از رفتارای ضد اجتماعی در کودکان همبستهه (فریک[49] و همکاران، 2003). خشونت و رفتارای ضداجتماعی به وجود اومده توسط شکست در هدایت مناسب نشونه­های اجتماعی دیگرونه (مونتاگن[50] و همکاران، 2005؛ والکر و لیستر[51] ، 1994). کاملا معلومه که اشکال در بازشناسی هیجان، نقش ویژه­ای در خشونت و رفتارای ضداجتماعی در افراد با مشکل سلوک داره. بازشناسی حالات چهره در افراد با مشکل سلوک فرق داره، چون که اون­ها تمایل به اسناد از روی دشمنی رو نشون می­بدن (کریک و دودگی[52]، 1994) که این سوگیری اسنادی باعث درک نشونه­های اجتماعی مبهم، به عنوان تهدید می­شه. با اینکه انتظار می­رود که این سوگیری باعث افزایش حساسیت به علائم چهره­ای نشون دهنده تهدید شه، داده­ها نشون می­بدن که افراد با مشکل سلوک در بازشناسی خشم و نفرت مشکل دارن (بست، ویلیام و کوکارو[53]، 2002). استدلال­ها نشون می­بده که بازشناسی خشم و نفرت سخت­ترین بازشناسیه، پس بیشترین مشکل در این دو هیجان دیده می­شه (فایرچیلد و همکاران، 2009).

نشونه­های اضطراب مثل حالات ترس و غم، واسه ایجاد ثبات در تعاملات اجتماعی منظور شده­ان که به وسیله استخراج جواب­های عاطفی، احتمال ادامه­ی رفتار تجاوز به قربونی به وسیله آدم، کاهش می­یابد (بلیر، 2001؛ مارش و آمبادی[54]، 2007). اینجور جواب­های عاطفی، شامل همدلی و پشیمانیه. همدلی، به عنوان توانایی واسه دونستن و سهیم شدن در هیجان­های افراد دیگه تعریف می­شه. همدلی به شکل نزدیکی با معنی نظریه­ی ذهن ربط داره (باناتی و همکاران، 2009). همدلی و پشیمانی به وسیله درک درست و تفسیر درست از نشونه­های ناراحتی و اضطراب مثل حالت ترس، استخراج می­شن (هافمن ، 1987؛ مارش و آمبادی، 2007). چون افراد ضد اجتماعی احساس همدلی و پشیمانی ندارن، به شکل مناسب قادر به جواب دادن به نشونه­های ناراحتی نیستن (ایسنبرگ[55] ، 2000). در بخش­ی بالینی، افراد با مشکل سلوک در مهارت­های همدلانه مثل توانایی درک کردن و شریک شدن در حالات هیجانی بقیه، ضعیف هستن (کوهن و استرایر[56]، 1996).

کردارشناسان یافته­ان که همدلی به شکل کلی با کم شدن رفتارای ضداجتماعی همبستهه (ایسنبرگ، 2000). نشونه­های اضطراب و پریشونی دارای مشخصه ادراکیه که همدلی و کنترل خشونت رو فرا می­خواند (مارش، آدام و کلک، 2005). پردازش هیجانی غیرطبیعی در افراد سایکوپات نقش کلیدی در نبود همدلی اون­ها داره (جییان دسیتی[57] و همکاران، 2014). حالت ترس و غم به عنوان تقویت­کننده­های اجتماعی به فرد کمک می­کنه تا از درگیر شدن در رفتارای ضد اجتماعی جلوگیری کنه (بلیر، 2005). نشونه­های مربوط به پریشونی به ویژه حالات ترس، نقش مهمی رو در کنترل رفتارای ضد اجتماعی داره (بلیر، 2001؛ نیکولز[58]، 2001؛ پرایس ،گاردنر و اریکسون[59]، 2004).  مشکل خاص در بازشناسی هیجان غم و ترس به پیشرفت­ی جامعه­ ستیزی کمک می­کنه (بلیر و همکاران، 2006). یه فراتحلیل از مقالات تا سال 2006 (مارش و بلیر، 2008) پیدا کردن که رفتار ضداجتماعی با مشکل­های خاص در بازشناسی ترس و غم اتحاد داره. با این حال دلگایزو و فالکنباچ[60] (2008) در تحقیق خود به این نتیجه رسیدن که جامعه ستیزی با بازشناسی بهتر ترس همراهه.

شاید بیشترین تعجب درباره­ی مشکل­های هیجانی، مربوط به شادی باشه. یه تحقیق (هاستینگز، تانگنی و استوویگ[61]، 2008) و دو فراتحلیل (مارش و بلیر، 2008؛ ویلسون، جودیس و پورتر[62]، 2011) مشکل با معنی واسه شادی رو گزارش دادن. هم اینکه داول و همکاران (2012) در فراتحلیل خود به این نتیجه رسیدن که مردم جنگ مشکل در بازشناسی هیجان­های مثبت رو به اندازه­ی هیجان­های منفی، نشون می­بدن.

[1].Murphy , Nimmo-Smith & Lawrence

[2].Tranel

[3].Damasio

[4].Young

[5].Aggleton

[6].Kling & Brothers

[7].Rolls

[8].Johnson

[9].Lobaugh , Gibson & Taylor

[10].Blonder

[11].Ishai , Schmidt & Boesiger

[12].Dawel

[13].Gosselin

[14].Dadds

[15].Jones

[16].magnetic resonance imaging (MRI)

[17].Hariri

[18].Putnam & Larson

[19].Vuilleumier

[20].Herpertz & sassh

[21].Glenn

[22].functional
magnetic resonance imaging (FMRI)

[23].Fusar-poli

[24].Buchanan, Bibas

[25].Labar

[26].Haxby

[27].Gobbini

[28].Kiehl

[29].Cipolotti

[30].Morgan & Lilienfeld

[31].Hornak

[32].Lane

[33].Armony & Dolan

[34].Iidaka

[35].Moll

[36].O’Doherty

[37].Bush & Posner

[38].Drevets & Raichel

[39].Paus

[40].Meyer-Lindenberg

[41].Birbaumer

[42].Kerns

[43].Hare

[44].Taylor

[45].Dikman & Allen

[46].acquired sociopathy

[47].Anderson

[48].Viding

[49].Frick

[50].Montagne

[51].Walker & leister

[52].Crick & Dodge

[53].Best , Williams & Coccaro

[54].Ambady

[55].Eisenberg

[56].Strayer

[57].Jean Decety

[58].Nichols

[59].Price , Gardner & Erickson

[60].Del Gaizo & Falkenbach

[61].Hastings , Tangney & Stuewig

[62].Wilson, Juodis & Porter